بیلی وایلدر کارگردان شهیر و فقید آمریکایی می گوید: هیچ اثری بی دلیل پرمخاطب نمی شود اما معمولا برای کسی مهم نیست علت واقعی اش چیست.
شاید کمی عجیب به نظر برسد که بخواهیم با سریال عامه پسند و پرمخاطبی مثل «بدنام» یک نظریه معروف روانکاوانه را تبیین کرد اما واقعیت این است که رابطه ی بین یلدا و اسماعیل به شکل عمیقی روی نظریه «آنیما و آنیموس» معروف کارل گوستاو یونگ روان پزشک شهیر سوییسی بنا نهاده شده اما چطور؟
سکانس قبرستان یلدا و اسماعیل و حرف های بینشان، که برای اسماعیل اعتراف به بی کسی است و برای یلدا اعتراف به عقده هایش، جلوه ی عیانی است از بخش «آنیما» یا همان عنصر زنانه اسماعیل و بخش «آنیموس» یا همان عنصر مردانه در یلدا.
اسماعیل به دلیل از دست دادن مادرش در کودکی، به قدر کافی مناسبات عاطفی خود را پرورش نداده و وضعیت عاطفی او در زندگی، با وجود ظاهر پرمکنتی که دارد اما کودکانه باقی مانده و در پی آشنا شدن با یلدا که شخصیتی مردانه تر دارد انگار فرصتی برای بروز آن بخش خود پیدا می کند. همان بخشی که باعث می شود بیتای ظریف و مهربان را فقط دوست ببیند و هیچ حس عاشقانه ای نسبت به دختری شبیه به معیارهای عادی سنی اش نداشته باشد.
در یلدا هم مسئله «آنیموس» یا همان عنصر مردانه، در عمق پیدا کردن این ارتباط نقش مهمی دارد. این بخش یلدا خروج از ظرافت همیشگی زنانه است. زنی که با سختی و کمبودهای فراوان و در جهانی بی ربط به ظرافت زنانه رشد کرده است. در این موقعیت او اسماعیل را به عنوان عنصری مقدس در زندگی اش می بیند. یک بهانه و دلیل برای تجربه ی حسرتی والا به نام عاشقیت. حالا بخش قدرتمندانه آنیمای اسماعیل، به یلدا اجازه می دهد تا از طریق عنصر «آنیموس» درونش کنترل رابطه و اتفاقاتش را بر عهده بگیرد و به نوعی اسماعیل را مطیع در رابطه کند و چون پای عشق وسط است این رابطه ی پرتنما و پراطاعت ناخودآگاه باعث شکل گیری احساسات عمیقی می شود.
اما نکته جالب اینجاست که چنین مفاهیم عمیقی در مورد انسان و غرایزش همیشه در قالب آثار عامه پسند بیشتر فرصت طرح شدن داشته است و به نوعی آثار پرمخاطب در این زمینه ها بیشتر از آثار هنری-فلسفی محل ارجاعند. با این حال منتقدان هر عصری در بیشتر مواقع همراستا با سنت های دُگم جامعه و زمانه، نمایش این بخش از روحیات انسانی را یا به کل متوجه نشده اند و یا با بررسی سطحی ترین بخش های داستان، اثر را زیر نقدهای جدی گرفته اند.
آثاری چون «جنگ ستارگان»، «تایتانیک» یا «لاو استوری» یا حتی «کازابلانکا» در زمینه نمایش غرایز انسانی بسیار دقیق و بر پایه همین نظریه آنیما و آنیموس ساحت عشق را بررسی می کنند اما در زمان خود هرگز از سوی منتقدان جدی گرفته نشده اند اما مخاطبان به اصطلاح عام که با غریزه شان آثار را می بینند، نه لزوما سواد سینمایی و تحلیلی، بالاترین استقبال را از این آثار می کنند و همیشه هم در خاطره ی جمعی خود این حافظ خاطره و تصویرشان از عشق در این آثارند.
در مورد «بدنام» هم مسئله قیاس با آثار دیگر نیست، اما منتقدان این اثر، شاید به جرم ملودرام بودن کار و شاید ذهنیتی که از خالق سکانس معروف آش و شکلات دارند برایشان سخت است که از حرف های آکادمیک و دهن پرکن دور شوند و بفهمند در بطن کاری که از ساده ترین مضامین و کلیشه ها برای روایت یک عاشقانه موثر استفاده می کند، چه دلایلی وجود دارد که باعث می شود پرمخاطب شود.
بیلی وایلدر کارگردان شهیر و فقید آمریکایی می گوید:«هیچ اثری بی دلیل پرمخاطب نمی شود اما معمولا برای کسی مهم نیست علت واقعی اش چیست. من به شما می گویم، هر اثری که بتواند با انسان به مثابه انسان برخورد کند فرصت گیر انداختن هر نوع مخاطبی را دارد» با این نگاه شاید بهتر بتوان فهمید «بدنام» چرا با همه ی عامه پسند بودن و ظاهر کلیشه ای اش قادر است اینگونه تبدیل به پرمخاطب ترین اثر روز شود حتی اگر جامعه به اصطلاح نخبگان و روشنفکران علیه اش «اخ و پیف» کنند! https://cinemaideal.ir/vdce.e8pbjh87x9bij.html